گفتمش تصویری از لیلا و مجنون را بکش ـ عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ـ در بیابان بلا تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد و آه کشد ـ گریه کرد آهی کشید تصویری از حضرت زینب کشید ...
برای کسی می نویسم که ملکه ی قلبم شد و خودم را به اسارت گرفت
مگذار که عشق ؛ به عادت دوست داشتن تبدیل شود.
عشق تن به فراموشی نمی سپارد؛مگر یک بار برای همیشه
من در تلاش براي درك اين زندگي ام.
آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري؟
تا مرا به مكاني تازه ببري؟
من نمي دانم تو كه هستي
اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند
امشب در تلاطم خاطره ها...بار ديگر خاطره ي تو را مي نگرم وبراي تو
نغمه اي نو مي سرايم.
اي صميميت آشنايي
تو كه از اوج آسمانها برايم رنگين كمان مهرباني را ارمغان آوردي.
تو كه برايم از كرانه هاي درياي زندگي
صدف هاي خوشبختي را هديه آوردي
تو كه براي سينه هاي تشنه تر از كوير شعر باران را مي سرايي.
اي سايه ي حيات كه بر صفحات دلم
با قلم عشق رنگ صداقت رامي كشي
تو بهانه اي هستي براي آواز چكاوكها و
اميدي هستي براي بازگشت پرستو
به دنبال کسی هستم که با درد آشنا باشد
دلش غمگین خودش ساده کمی از جنس ما باشد
به دنبال کسی هستم که گر گویم غم خود را
با سوز وغم و دردم به هر جا هم نوا باشد
به دنبال کسی هستم که عشقش واقعی باشد
نه دنیا و نه زر خواهد نه طالب بر هوی باشد
سلام داداشی ممنون بابت تبریک تولدم . هرکاری کردم کامنتم واستون ثبت نشد
میخواستم روز مردا بهتون تبریک بگم و بگم دلم واستون تنگ شده...
دنیا خیلی بی وفاست شما به دنیا نگاه نکید . امیدوارم زودتر سری به وبلاگم بزنید.....
به نام خدائی که سربه سجده اش حالی دگراست.خدایا آنانکه تورادارند
مگرچه کم دارند؟وآنانکه تورا ندارند مگرچه دارند؟خدایا آنگونه که لیاقت
نداشتم مرا به بنده هایت شناساندی.با آن همه بدی وگناه بازتوآبرویم را
حفظ کردی چگونه وچه قدرتومهربانی که اینگونه لطف می کنی درحق
بنده ای که لیاقت مهربانیهایت را ندارد واین بنده سراپا
تقصیربازدرعوض مهربانیهایت گناه می کند با اینکه می داند مهربانیت
عوض نمی خواهد...
دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده
چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی
چرا رفتی از کنارم؟
تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت
با چند خاطره ماندم
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود
دلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ 
صدای خنده هایت تنگ شده
با آمدنت من را دوباره زنده کن
واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم
چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی
چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟
چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته
زندگی می بخشه؟
چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟
چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟
ای تنهاترین ستاره زندگی من
پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی
فقط قدری با دلها غریب است
نوازش قلبت را میخواهد با کمی صداقت
بوی باران می آید کاش قدری با هم
پا گذاریم به احساس باران
به صدای خیسش
شاید آشنا شویم به احساس باران زده....
مردی با خود زمزمه کرد:خدایا با من حرف بزن
یک سار شروع به خواندن کرد
اما مرد نشنید
فریاد برآورد:خدایا با من حرف بزن،آذرخش در آسمان غرید
اما مرد گوش نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:خدایا بگذار تو را ببینم
ستاره ای در خشید
اما مرد ندید
مرد فریاد کشید:یک معجزه به من نشان بده ،نوزادی متولد شد
اما مرد توجهی نکرد
پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم
که اینجا حضور داری
در همین هنگام خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد